یه داستان تکراری !

پرنده تازه پرواز یاد گرفته بود
از این شاخه به اون شاخه ٬ از این درخت به اون درخت
پرواز رو دوست داشت
میتونست به هر جا که بخواد پرواز کنه ٬اوج بگیره و دوباره فرود بیاد
رنگ آبی آسمون رنگ تموم رویاهاش بود .
پسرک هدیه تولدش یه تفنگ بادی بود
نشونه میگرفت وشلیک میکرد
به قوطی خالی ٬به شاخه درخت
ومغرور از این که تیرهاش به هدف میخوره .
پرنده خسته از یه پرواز طولانی روی شاخه درخت نشست
پسرک پرنده رو دید
پرنده اون روز آخرین روزی بود که آسمون آبی رو میدید ٬پرواز میکرد و اوج میگرفت.
پسرک پرنده رو از روی زمین برداشت .به سمت خونه رفت تا با نشون دادن شکارش
بزرگ شدنشو به دیگران ثابت کنه !
اما
پسرک هرگز از خودش نپرسید که بزرگ شدن به چه قیمتی ؟
آیا بهای بزرگ شدن او رو دیگری باید میپرداخت ؟
پسرک مغرور بود
پرنده عاشق پرواز
ومن نویسنده این داستان تکراری
هرگز از خودم نپرسیدم چرا یه داستان هزار بار شنیده یا دیده رو باز دارم تکرار میکنم !
شاید سرمای هوا مغزمو منجمد کرده باشه !
