تبليغاتX
خوابهای کودکانه - یه داستان تکراری !

خوابهای کودکانه

چه می شد که اندوه هارا شبی باد همراه میبرد وفردا هوایی دگر داشت

یه داستان تکراری !

 

پرنده تازه پرواز یاد گرفته بود

از این شاخه به اون شاخه  ٬ از این درخت به اون درخت

پرواز رو دوست داشت

میتونست به هر جا که بخواد پرواز کنه ٬اوج بگیره و دوباره فرود بیاد

رنگ آبی آسمون رنگ تموم رویاهاش بود .

 

پسرک هدیه تولدش یه تفنگ بادی بود

نشونه میگرفت وشلیک میکرد

به قوطی خالی ٬به شاخه درخت

ومغرور از این که تیرهاش به هدف میخوره .

 

پرنده خسته از یه پرواز طولانی روی شاخه درخت نشست

پسرک پرنده رو دید

پرنده اون روز آخرین روزی بود که آسمون آبی رو میدید ٬پرواز میکرد و اوج میگرفت.

 

پسرک پرنده رو از روی زمین برداشت .به سمت خونه رفت تا با نشون دادن شکارش

بزرگ شدنشو به دیگران ثابت کنه !

اما

پسرک هرگز از خودش نپرسید که بزرگ شدن به چه قیمتی ؟

آیا بهای بزرگ شدن او رو دیگری باید میپرداخت ؟

پسرک مغرور بود

پرنده عاشق پرواز

ومن نویسنده این داستان تکراری

هرگز از خودم نپرسیدم چرا یه داستان هزار بار شنیده یا دیده رو باز دارم تکرار میکنم !

شاید سرمای هوا مغزمو منجمد کرده باشه !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 23:21  توسط   |