ستاره ها

روی پل ایستاده بود وپایینو نگاه میکرد .به ماشینها وآدمایی که دیگه اصلا براش جذاب نبودن .به این فکر میکرد که وقتی بچه بود چقدر از دیدن ماشینها وآدمایی که از زیر پل رد میشدن لذت میبرد .چقدر اونا رو دوست داشت واز اون بالا براشون دست تکون می داد .ولی حالا درست همون جای همیشگی ایستاده بود وپایینو تماشا میکرد ولی دیگه هیچ کدوم از اون چیزهایی رو که اون پایین میدید دوست نداشت ٬نه خیابونها وماشینها ٬نه آدما ومغازه ها .دلش میخواست برای همیشه همون بالا بمونه ودیگه پایین پیش اونا بر نگرده .سرشو بالا گرفت وبه آسمون نگاه کرد .چقدر ستاره تو آسمون بود .ستاره ها از اون بالا بهش چشمک میزدن یهو تو دلش خالی شد .احساس میکرد که چقدر آسمون وستاره ها رو دوست داره .چشماشو بست با خودش فکر میکردچرا قشنگی ستاره ها رو تا حالا ندیده .سرش گیچ میرفت دوباره چشماشو باز کرد .نگاهش به پایین افتاد باز یادش اومد که دیگه تحمل دیدن هیچ کدوم از اونایی که اون پایین بودن رو نداره .چقدراز زندگی با اونا احساس خستگی میکرد .دیگه تحمل دیدن اون همه دروغ ودو رویی رو نداشت .دیگه تحمل نداشت کارهایی رو انجام بده که از انجامشون هیج لذتی نمی برد .دیگه تحمل اون همه زور گویی وبی عدالتی رو نداشت .دیگه دوست نداشت جایی زندگی کنه که آدما برای هم هیچ ارزشی قائل نیستن ٬نه ..دیگه تحمل نداشت ....چشماشو آروم بست وخودشو از اون بالا انداخت تو بغل ستاره ها٬ پیش خودش فکر میکرد که از حالا به بعد چقدر آزاده ٬همون چیزی که همیشه آرزوشو داشت .
