تبليغاتX
خوابهای کودکانه

خوابهای کودکانه

چه می شد که اندوه هارا شبی باد همراه میبرد وفردا هوایی دگر داشت

باور کن

 

شانه هایت را به من قرض بده

باور کن جایی برای گریه کردن ندارم

می خواهم به آغوشت پناه بیاورم

از تنهایی میترسم

مرا در آغوشت پنهان کن

نگاه چشمانت را برای لحظه ای به چشمانم بدوز

به گرمای نگاهت نیاز دارم

باور کن سردی نگاه دیگران بدنم را بی حس کرده است

دستانم را در دستانت بگیر

تا برای لحظه ای طعم داشتن یک همراه را حس کنم

میدانم به چه فکر میکنی

ومیدانم که میدانی عشق را گدایی میکنم

شرمنده نیستم

زیرا که میدانم زیاده خواهی نمیکنم

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 23:23  توسط   | 

بهار

 

من با بهار آشتی کرده ام

صبح نزدیک است

سپیده صبح را خواهم بوسید

وطلوع خورشید را ستایش خواهم کرد

میدانم فردا روز دیگریست

پس به انتظار فرداها خواهم نشست

با شکوفه درختان دست خواهم داد

وهمانند آنان ازنو آغاز خواهم کرد

از جوانه ها امید را خواهم آموخت

وبرای زندگی بهتر تلاش خواهم کرد

من با بهار آشتی کرده ام

                                                                         <<سال نو مبارک>>

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 23:7  توسط   |