
با تو هستم
تویی که رویت را از من بر میگردانی
به چشمانم نگاه کن
اشکهایم هنوز خشک نشده اند
از چه میترسی ٬من گناهت را بخشیده ام
هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم
تو را به خدا سپرده ام ٬نه نگران نباش نفرینت نمی کنم
برایت دعا ی خیر میکنم
دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد
دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی
دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی
پس هرگز نفرینت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد
تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری
به چشمانم نگاه کن ٬ آنها را به خاطر بسپار
آنها همیشه نگران تو هستند .
+ نوشته شده در جمعه 23 دی1384ساعت 23:18  توسط
|

روی پل ایستاده بود وپایینو نگاه میکرد .به ماشینها وآدمایی که دیگه اصلا براش جذاب نبودن .به این فکر میکرد که وقتی بچه بود چقدر از دیدن ماشینها وآدمایی که از زیر پل رد میشدن لذت میبرد .چقدر اونا رو دوست داشت واز اون بالا براشون دست تکون می داد .ولی حالا درست همون جای همیشگی ایستاده بود وپایینو تماشا میکرد ولی دیگه هیچ کدوم از اون چیزهایی رو که اون پایین میدید دوست نداشت ٬نه خیابونها وماشینها ٬نه آدما ومغازه ها .دلش میخواست برای همیشه همون بالا بمونه ودیگه پایین پیش اونا بر نگرده .سرشو بالا گرفت وبه آسمون نگاه کرد .چقدر ستاره تو آسمون بود .ستاره ها از اون بالا بهش چشمک میزدن یهو تو دلش خالی شد .احساس میکرد که چقدر آسمون وستاره ها رو دوست داره .چشماشو بست با خودش فکر میکردچرا قشنگی ستاره ها رو تا حالا ندیده .سرش گیچ میرفت دوباره چشماشو باز کرد .نگاهش به پایین افتاد باز یادش اومد که دیگه تحمل دیدن هیچ کدوم از اونایی که اون پایین بودن رو نداره .چقدراز زندگی با اونا احساس خستگی میکرد .دیگه تحمل دیدن اون همه دروغ ودو رویی رو نداشت .دیگه تحمل نداشت کارهایی رو انجام بده که از انجامشون هیج لذتی نمی برد .دیگه تحمل اون همه زور گویی وبی عدالتی رو نداشت .دیگه دوست نداشت جایی زندگی کنه که آدما برای هم هیچ ارزشی قائل نیستن ٬نه ..دیگه تحمل نداشت ....چشماشو آروم بست وخودشو از اون بالا انداخت تو بغل ستاره ها٬ پیش خودش فکر میکرد که از حالا به بعد چقدر آزاده ٬همون چیزی که همیشه آرزوشو داشت .
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1384ساعت 23:49  توسط
|

هنوز هم هرشب خوابت را میبینم با آن که تصویری مبهم از تو در ذهنم به جا مانده .خواب بازیهای کودکانه ات را خواب زمانی که مانند عروسکهایت با من بازی می کردی برایم شعر می خواندی وبا دستهای کوچکت نوازشم می کردی .ای کاش هنوز هم مرا به میهمانی عروسکهایت دعوت می کردی ومرا در کنار آنها می خواباندی .ای کاش دستهای کوچکت هنوز هم موهایم را نوازش می کردوبا لبهای کوچکت مرا میبوسیدی .ای کاش هنوز هم وقتی گریه می کردم به طرفم می دویدی ومرا بغل می گرفتی تاآرامم کنی .نمی دانم هنوز من در خاطرت هستم یا نه.اگرگاهی مرا یاد می کنی برایم دعا کن .می دانم که تو به خدا نزدیکتری وآن قدر بی گناه وپاکی که خدا حتما دعایت را مستجاب خواهد کرد .لااقل حالا که دستهای کوچکت را از من دریغ کردی برایم دعا کن .
تقدیم به خواهر ی که درکودکی چشمان معصوم خود را بست ودیگر هرگز بیدار نشد.
+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1384ساعت 23:18  توسط
|