تبليغاتX
خوابهای کودکانه

خوابهای کودکانه

چه می شد که اندوه هارا شبی باد همراه میبرد وفردا هوایی دگر داشت

دیگر ترا نمی خواهم

دیگر ترا نمی خواهم

تویی که تمام حرفهایت دروغ بود٫تویی که تمام هستیم را بر باد دادی ٫تویی که زندگیم را به بیراهه کشاندی ٫دیگر هرگز ترا نمی خواهم .تو همه چیز مرا به هیچ انگاشتی مرا بازیچه قرار دادی .من با تمام وجود عشق را نثار تو کردم ولی تو به عشق من پوز خند زدی .یادت هست ٫یادت هست روزی که قول دادی با من بمانی .

یادت می آید

تو به من گفتی به من اعتماد کن همیشه با تو خواهم ماند ولی در آن زمان که نیازمند وجودت بودم مرا تنها گذاشتی .

تو به من گفتی هر گاه بغض داشتی سرت را روی شانه هایم بگذار وگریه کن ٫ولی در آن زمان که از بغض گلویم به هم فشرد میشد ونفس کشیدن برایم سخت بود شانه هایت را از من دزدیدی .

تو به من گفتی هر گاه دل تنگ شدی به آغوشم پناه بیاور ولی در آن زمان که دلتنگی امانم را بریده بود در آغوشت دیگر جایی برای من نبود .

تو به من گفتی بیشتر از جانت از من محافظت خواهی کرد ولی در آن زمان که زیر بار مشکلات کمرم خم میشد حتی حال مرا نپرسیدی.

دیگر نمی خواهم .هیچ چیز وهیچ کس را نمی خواهم .نه ترا نه دیگران را .

دیگر هرگر نخواهم گذاشت کسی اینگونه فریبم دهد .دیگر هرگزنخواهم گذاشت کسی اینگونه با احساس من بازی کند .دیگر هرگز نخواهم گذاشت...

تو اگر تمام قولهایت را زیر پا گذاشتی وهمه چیز را فراموش کردی ولی من یک چیز را همیشه به یاد خواهم داشت وآن این که تو به من آموختی هرگز دلم را به کسی نشان ندهم وآنرا پنهان کنم تا دیگری آن را از من نگیردو بازیچه هوسهای خود قرار ندهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1384ساعت 23:54  توسط   |