تبليغاتX
خوابهای کودکانه
چه می شد که اندوه هارا شبی باد همراه میبرد وفردا هوایی دگر داشت
 

لحظه ای در سکوت بیندیش

به خود وبه دیگران

ببین چقدر برای خود رویا میبافیم

لحظه ای در سکوت به حقیقت آنچه که هستی وآنچه که هستند بیندیش

ببین که چقدر فریب خورده ایم وفریب داده ایم

فقط برای لحظه ای چشمان همیشه بسته خویش را بگشا وببین که

دنیا را چطور با نیرنگ ودروغ زینت داده ایم

وببین که چطور از هم گسیخته وبی اعتماد زندگی میکنیم

فقط برای لحظه ای ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 22:41  توسط | 
 

 

دستانت را به من بده

 تا تو را تا اوج بلند ستا ره ها همراه شوم

هیچ به چشمک دلفریب ستاره ها نگاه کرده ای ؟!

ترا تا قله بلند کوه های پر برف همراه خواهم شد

هیچ به استواری کوه ها اندیشیده ای؟!

تا لانه پر عشق پرستو های عاشق با تو خواهم آمد

تا عشق را با هم در آنجا بیاموزیم

ومن ابدیت عشق را با دستان سرد ولرزان خود به تو هدیه خواهم داد.....

 

                                      برای او که زیبا ترین احساس زندگی را به من هدیه داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 15:32  توسط | 

آینه را شکستم

تا تصویر سیاه دختر محو گردد

آینه را شکستم

تا آن چشمهای مبهوت وبی روح را دیگر نبینم

آینه را شکستم

تا درون شکسته خویش را التیام بخشم

آینه را شکستم

کاش میشد تمام آینه ها را شکست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 23:4  توسط | 
 

دیریست که با عشق هم آغوش شدم

در خلوت خود نشسته خاموش شدم

دیریست دگر عقل مرا یار نبود

در منظر دیگران مرا خار نمود

دیریست که کس دگر مرا یاد  نکرد

از دوره خویش رانده همراه نکرد

دیریست که با غصه وغم یار شدم

بیگانه ز خویش گشته بیزار شدم

دیریست مرا با دگران کاری نیست

در دام فتاده ام دگر راهی نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 22:39  توسط | 
 

شانه هایت را به من قرض بده

باور کن جایی برای گریه کردن ندارم

می خواهم به آغوشت پناه بیاورم

از تنهایی میترسم

مرا در آغوشت پنهان کن

نگاه چشمانت را برای لحظه ای به چشمانم بدوز

به گرمای نگاهت نیاز دارم

باور کن سردی نگاه دیگران بدنم را بی حس کرده است

دستانم را در دستانت بگیر

تا برای لحظه ای طعم داشتن یک همراه را حس کنم

میدانم به چه فکر میکنی

ومیدانم که میدانی عشق را گدایی میکنم

شرمنده نیستم

زیرا که میدانم زیاده خواهی نمیکنم

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 23:23  توسط | 

 

من با بهار آشتی کرده ام

صبح نزدیک است

سپیده صبح را خواهم بوسید

وطلوع خورشید را ستایش خواهم کرد

میدانم فردا روز دیگریست

پس به انتظار فرداها خواهم نشست

با شکوفه درختان دست خواهم داد

وهمانند آنان ازنو آغاز خواهم کرد

از جوانه ها امید را خواهم آموخت

وبرای زندگی بهتر تلاش خواهم کرد

من با بهار آشتی کرده ام

                                                                         <<سال نو مبارک>>

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 23:7  توسط | 
 

 

یکی عاشق یکی مهجور

یکی افسرده و رنجور

یکی نالان یکی مطرود

یکی تن داده در یک گور

یکی وامانده از یک راه

یکی بیچاره وتنها

یکی گریان یکی مسکوت

یکی دلخسته ومبهوت

یکی فریاد زد هیهات

کجا رفت آن همه فریاد

منم من خسته از دنیا

چه شد آن شور وآن غوغا

چه شد آن شیره هستی

چه شد آن عشق وآن مستی !

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 23:16  توسط | 


در دل سیاهی شب


در آن زمان که تا سپیده صبح هنوز یک رویای شبانه باقیست


در میان سکوت سنگین این تاریکی


از دوردستها نوایی به گوش میرسید


نوایی که با آهنگی دل فریب  زمزمه میکرد  :


به این شب سیاه  به این حلال ماه وبه این چشمک زیبای ستاره ها قسم


که دوستت دارم


و چقدر دل نشین بود این آوای شبانه


با دمیدن سپیده صبح


سیاهی شب به پایان رسید


ماه ناپدید گشت و


چشمک ستاره خاموش شد


و ...


چقدر آسان بود انکار قسمها


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 23:18  توسط | 
 

من و شب

من و سیاهی

من و دنیای خیالی

من وآرزوی پرواز

من وعشق یک هم آواز

من و وحشت از تباهی

من وترس بی پناهی

من وراه نیمه روشن

من وبیم فرصت کم

من وحسرت یک همراه

من وکوله بار غمها

من و اوج نا امیدی

من وصبر تا سپیدی

من و من

من وستاره

من وقصه ای دوباره

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 23:0  توسط | 
 

پرنده تازه پرواز یاد گرفته بود

از این شاخه به اون شاخه  ٬ از این درخت به اون درخت

پرواز رو دوست داشت

میتونست به هر جا که بخواد پرواز کنه ٬اوج بگیره و دوباره فرود بیاد

رنگ آبی آسمون رنگ تموم رویاهاش بود .

 

پسرک هدیه تولدش یه تفنگ بادی بود

نشونه میگرفت وشلیک میکرد

به قوطی خالی ٬به شاخه درخت

ومغرور از این که تیرهاش به هدف میخوره .

 

پرنده خسته از یه پرواز طولانی روی شاخه درخت نشست

پسرک پرنده رو دید

پرنده اون روز آخرین روزی بود که آسمون آبی رو میدید ٬پرواز میکرد و اوج میگرفت.

 

پسرک پرنده رو از روی زمین برداشت .به سمت خونه رفت تا با نشون دادن شکارش

بزرگ شدنشو به دیگران ثابت کنه !

اما

پسرک هرگز از خودش نپرسید که بزرگ شدن به چه قیمتی ؟

آیا بهای بزرگ شدن او رو دیگری باید میپرداخت ؟

پسرک مغرور بود

پرنده عاشق پرواز

ومن نویسنده این داستان تکراری

هرگز از خودم نپرسیدم چرا یه داستان هزار بار شنیده یا دیده رو باز دارم تکرار میکنم !

شاید سرمای هوا مغزمو منجمد کرده باشه !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 23:21  توسط | 
 

با تو هستم

تویی که رویت را  از من بر میگردانی

به چشمانم نگاه کن

 اشکهایم هنوز خشک نشده اند

از چه میترسی  ٬من گناهت را بخشیده ام

هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم

تو را به خدا سپرده ام ٬نه نگران نباش نفرینت نمی کنم

برایت دعا ی خیر میکنم

دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد

دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی

دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی

پس هرگز نفرینت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد

تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری

به چشمانم نگاه کن ٬ آنها را به خاطر بسپار

آنها همیشه نگران تو هستند .

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1384ساعت 23:18  توسط | 

 

روی پل ایستاده بود وپایینو نگاه میکرد .به ماشینها وآدمایی که دیگه اصلا براش جذاب نبودن .به این فکر میکرد که وقتی بچه بود چقدر از دیدن ماشینها وآدمایی که از زیر پل رد میشدن لذت میبرد .چقدر اونا رو دوست داشت واز اون بالا براشون دست تکون می داد .ولی حالا درست همون جای همیشگی ایستاده بود وپایینو تماشا میکرد ولی دیگه هیچ کدوم از اون چیزهایی رو که اون پایین میدید دوست نداشت ٬نه خیابونها وماشینها ٬نه آدما ومغازه ها .دلش میخواست برای همیشه همون بالا بمونه ودیگه پایین پیش اونا بر نگرده .سرشو بالا گرفت وبه آسمون نگاه کرد .چقدر ستاره تو آسمون بود .ستاره ها از اون بالا بهش چشمک میزدن یهو تو دلش خالی شد .احساس میکرد که چقدر آسمون وستاره ها رو دوست داره .چشماشو بست با خودش فکر میکردچرا قشنگی ستاره ها رو تا حالا ندیده .سرش گیچ میرفت دوباره چشماشو باز کرد .نگاهش به پایین افتاد باز  یادش اومد که دیگه تحمل دیدن هیچ کدوم از اونایی که  اون پایین بودن رو  نداره .چقدراز زندگی با اونا احساس خستگی میکرد .دیگه تحمل دیدن اون همه دروغ ودو رویی رو نداشت .دیگه تحمل نداشت کارهایی رو انجام بده که از انجامشون هیج لذتی نمی برد .دیگه تحمل اون همه زور گویی وبی عدالتی رو نداشت .دیگه دوست نداشت جایی زندگی کنه که آدما برای هم هیچ ارزشی قائل نیستن ٬نه ..دیگه تحمل نداشت ....چشماشو آروم بست وخودشو از اون بالا انداخت تو بغل ستاره ها٬ پیش خودش فکر میکرد که از حالا به بعد چقدر آزاده ٬همون چیزی که همیشه آرزوشو داشت .  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 23:49  توسط | 

 

هنوز هم هرشب خوابت را میبینم با آن که تصویری مبهم از تو در ذهنم به جا مانده .خواب بازیهای کودکانه ات را خواب زمانی که مانند عروسکهایت با من بازی می کردی برایم شعر می خواندی وبا دستهای کوچکت نوازشم می کردی .ای کاش هنوز هم مرا به میهمانی عروسکهایت دعوت می کردی ومرا در کنار آنها می خواباندی .ای کاش دستهای کوچکت هنوز هم موهایم را نوازش می کردوبا لبهای کوچکت مرا میبوسیدی .ای کاش هنوز هم وقتی گریه می کردم به طرفم می دویدی ومرا بغل می گرفتی تاآرامم کنی .نمی دانم هنوز من در خاطرت هستم یا نه.اگرگاهی مرا یاد می کنی برایم دعا کن .می دانم که تو به خدا نزدیکتری وآن قدر بی گناه وپاکی که خدا حتما دعایت را مستجاب خواهد کرد .لااقل حالا که دستهای کوچکت را از من دریغ کردی برایم دعا کن .

تقدیم به خواهر ی که درکودکی چشمان معصوم خود را بست ودیگر هرگز بیدار نشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1384ساعت 23:18  توسط | 

دیگر ترا نمی خواهم

تویی که تمام حرفهایت دروغ بود٫تویی که تمام هستیم را بر باد دادی ٫تویی که زندگیم را به بیراهه کشاندی ٫دیگر هرگز ترا نمی خواهم .تو همه چیز مرا به هیچ انگاشتی مرا بازیچه قرار دادی .من با تمام وجود عشق را نثار تو کردم ولی تو به عشق من پوز خند زدی .یادت هست ٫یادت هست روزی که قول دادی با من بمانی .

یادت می آید

تو به من گفتی به من اعتماد کن همیشه با تو خواهم ماند ولی در آن زمان که نیازمند وجودت بودم مرا تنها گذاشتی .

تو به من گفتی هر گاه بغض داشتی سرت را روی شانه هایم بگذار وگریه کن ٫ولی در آن زمان که از بغض گلویم به هم فشرد میشد ونفس کشیدن برایم سخت بود شانه هایت را از من دزدیدی .

تو به من گفتی هر گاه دل تنگ شدی به آغوشم پناه بیاور ولی در آن زمان که دلتنگی امانم را بریده بود در آغوشت دیگر جایی برای من نبود .

تو به من گفتی بیشتر از جانت از من محافظت خواهی کرد ولی در آن زمان که زیر بار مشکلات کمرم خم میشد حتی حال مرا نپرسیدی.

دیگر نمی خواهم .هیچ چیز وهیچ کس را نمی خواهم .نه ترا نه دیگران را .

دیگر هرگر نخواهم گذاشت کسی اینگونه فریبم دهد .دیگر هرگزنخواهم گذاشت کسی اینگونه با احساس من بازی کند .دیگر هرگز نخواهم گذاشت...

تو اگر تمام قولهایت را زیر پا گذاشتی وهمه چیز را فراموش کردی ولی من یک چیز را همیشه به یاد خواهم داشت وآن این که تو به من آموختی هرگز دلم را به کسی نشان ندهم وآنرا پنهان کنم تا دیگری آن را از من نگیردو بازیچه هوسهای خود قرار ندهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1384ساعت 23:54  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اما نمی دانی چه شبهایی سحر کردم
بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من
در خلوت خواب گوارایی
وآن گاه گه شبها که خوابم برد
هرگز نشد کاید بسویم هاله ای یا نیمتاجی گل
از روشنا گلگشت رویایی
در خوابهای من
این آبهای اهلی وحشت
تا چشم بیند کاروان هول وهذیان است

نوشته های پیشین
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
پیوندها
خط سوم
جغدهاهم عاشق می شوند
مکتوبات یک محکوم به زندگی
من دنیا نیمکت
گره ی کور
سکوت کوچ
سخن گفتن با ارواح
شلغم
اتاق روشن
لکنت سکوت
بلوغ عاطفه
درنگ های نابهنگام
تب 40درجه
طعم گس عشق
گلهای کاغذی
گل شب بو
دریای مرام
پسر باران
حبیب خفن
عسل بانو
کاغذهای لال
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان